امیرعلی

1

                           

    سلام خیلی خوش آمدید با دیدن نظراتتون خیلی خوشحال میشیم.

 

 

    

تولد ۶ سالگی

سلام سلام چه حالی داره سوپرایز کردن   ۱۳ شهریور بعد از پایان کلاس کانون با نقشه ای که از قبل طراحی شده بود بابایی اومد دنبالمون. سوار ماشین شدیم و گل پسری مدام پیگیر این بود که برسیم خونه و بازی کنیم بابا به بهونه خروج از طرح ترافیک یه جا پارک کرد و رفت دنبال کیک مامان هم تن تن لباسای گل پسر رو عوض کرد و موهاشو شونه کرد مدام میپرسیدی مامان چرا لباس عوض میکنیم مامان چرا اینجا وایسادیم  مامان بابا کجا رفت🤔🤔🤔 اون چی بود تو دست بابا😄😄😄 خلاصه که تا برسیم پارک ارم مامان چه ها که نکشید از دست کنجکاویت بالاخره بعد از کلی ترافیک رسیدیم بابایی به بهونه دست شستن و... تو رو...
12 آبان 1397

تو شمال ۹۷_قسمت اول/نور

آخرای مرداد بعد از کلی زحمت که عمو خانی کشیده بود از رزرو ویلا تا خرید و هماهنگی و ... راهی تو شمال شدیم شب سه شنبه راه افتادیم و نصفه های شب رسیدیم به نور قرار بود چهارشنبه صبح ویلا رو تحویل بگیریم برا همین شب رو خواستیم چادر بزنیم پرسون پرسون رفتیم تا رسیدیم به پارک جنگلی نور نزدیکای ساعت ۲ بود نزدیک بود چادر بزنیم که دیدیم همه تو نماز خونه خوابیدن راستشو بخوای زمین خیس بود و همه جا تاریک و همه خواب بودن دیدیم ارزش سر و صدا و ... رو نداره برا همین رفتیم تا تو نماز خونه بخوابیم نمیدونم چرا وقتی قراره ساکت باشیم بیشتر از همیشه آدم خندش میگیره خلاصه که همگی ریز ریز میخندیدم حالا برا چی و چرا الان که فکرشو میکنم بی معنی میاد ولی اون لحظه...
6 آبان 1397

عشق فوتبال ۲

وای از دست این عشق به فوتبال با هرچی که بفکرت برسه مسابقه فوتبال راه میندازی  از مداد شمعی گرفته تا مهره های بازی ریاضی و درب بطری و ... خلاصه که داستانیه واسه خودش این برگذاری مسابقات گاهی جام آسیا میشه گاهی جام آسیای اروپا اونم با تیم های لیلانی و عجب شیری🤣🤣🤣🤣روزای پنج شنبه و جمعه صبح زود از خواب بیدار میشی و میری سراغ شبکه ورزش و تا دلت بخواد برا خودت اطلاعات جمع میکنی مثل یه کارشناس فوتبال راجع به بازی ها نظر میدی اینم چندتا از شکار لحظه های عشق فوتبالی😁😁   ...
2 آبان 1397

عشق فوتبال ۱

پسرم دو چیز شکست را با خود می آورد .  ۱_ غرور    ۲_ ترس  پس نه مغرور باش  از قدرت همیشگیت  و نه بترس  از جدالی نو با رقیب هایت بجنگ  و یک دل آغاز گر ماجراجویی جدیدی باش که با تمام وجودتت می سازی.💙  بدان با قلب و روحمان  در تک تک لحظه های زندگیت به امید خدا حضور داریم. زنده باد بازی زنده باد شادی و زنده باد پسر همیشه قهرمان ❤️ امروز ۹۷/۵/۱۰  مسابقه درون گروهی تیم فولاد گستر بود تو مرحله اول ۱ -۰ بردید و منتظر نتایج بازی های  بعدی شدید و در نهایت به فینال راه پیدا کردین  تو مسابقه فینال از اون اولش رفتی دو دروازه ...
11 مرداد 1397

بچه رئیس

بعد از دیدن کارتون بچه رئیس گفتی مامان میشه من آهنگ مورد علاقه داشته باشم گفتم چرا نمیشه گلم تو راه برگشت از مهد کودک تو مترو بودیم که شروع کردی به آهنگ ساختن  پرنده سیاه ِ قشنگ...... یهویی دوتایمون زدیم زیر خنده تصور اینکه وقتی به بابا میگیم تا این آهنگ رو یاد بگیره نحوه خوندن بابایی پس و پیش گفتن کلمات و ... وای که چقدر خندیدیم تو راه همش میگفتی مامان بگو بابا چطوری میخونه بعدشم میزدی زیر خنده شب تو خونه مشغول کار و بار شدیم و یادمون رفته بود به بابا بگیم تو تقریبا چشماتو بسته بودی  گفتم مامانی یادمون رفت به بابا بگیم با ذوق و شوق چشماتو باز کردی رفتی سراغ بابا ...
7 مرداد 1397

شیشوان

مامان جونم این یه شعر ترکی به افتخار شیشوان هستش امیدوارم وقتی بزرگ شدی و تونستی بخونی و درکش کنی تو هم مثل من به شیشوان سرزمین آبا و اجادی مادریت افتخار کنی   « اولی تانرنئن گؤزل آدیله یادینان» ~~~~~~~~~~~~~~~~~        « قوجا شیشوان» گووَنیرَم سنون گوزل آدووا وورغونام چوخداندیر شیرین دادووا قوربانام اؤزووه ،هربیزادووا تاریخین عومریندَن قوجا «شیشوان» آی باشی داغلاردان اوجا «شیشوان» زمانه بیلمَدی قدیر سانووی  شوشییَه توتارکن قرمز قانووی غم کدَر چوریتدی گوزل جانووی تاریخین عومریندن قوجا «شیشوان» آی باشی &nbs...
7 مرداد 1397

تعطیلات تابستانی 🏃‍♂️🙌💦

سلامی به گرمی ماسه های ظهر هنگام ساحل  میدونی چقدر حس خوبی داره وقتی پا برهنه روی ماسه های تر و داغ ساحل پا میزاری حس عجیب گرما در آرامش حس دلگرمی پر از شور و شادی حس بی خبری و بی اختیاری خوشحال کننده دوست داری فقط راه بری و به چیز دیگه ای جز حس پهن کردن پاها بر روی زمین فکر نکنی  الان من دقیقا همین حس رو دارم. میدونی مامانی همیشه با خودم فکر میکردم چطور بزرگ میشی تصور حس و حال جدا شدنت از حال کودکی و پیدا کردن استقلال..اعتقاد.اندیشه و.‌‌... برام خیلی سخت بود ولی تو چه شیرین و گرم و آهسته در حال تغییر هستی انقدر زود بزرگ و بزرگتر میشی که مثل خواب میمونه نمیدونم چطور بیان کنم ولی واقعا از پیش دبستان به بعد شخصیتت ...
7 مرداد 1397

تولد مامانی

۲۴ تیر ماه درست وقتی که تو تکاپوی دکتر و آزمایش و نوبت گیری و... بودم بابا جونمون یهویی با یه جعبه کیک و شمع وارد شد نمیدونی مامان جونم حسابی غافلگیر شدم راستشو بخوای بار اولم بود که روز تولدم فراموشم شده بود حسابی ذوق کردم بیشتر از من تو خوشحال شدی چه شبی بود مخصوصا که آبا و آنا هم پیشمون بودن دستت بابایی درد نکنه عاشقشم😍😍😘😘😗😙😚 ...
6 مرداد 1397

پایان پیش دبستان

  زمان چقدر زود میگذرد درست یکسال پیش مامان و بابا در به در به دنبال انتخاب مدرسه بودن سرچ کردن شده بود کار هر روز مامان  اصلا سر نترسی پیدا کرده بودم یه روز میرفتم به آموزش و پروش منطقه ، یه روز اداره کل ، یه روز مصاحبه با این مدرسه یروز دیگه یه مدرسه دیگه باورت نمیشه چه روزهایی پشت درهای مدرسه های مختلف وایمیستادم و از والدین و بچها پرس و جو میکردم  بالاخره پرسون پرسون لرزون لرزون اومدم مدرستون حنان رو انتخاب کردیم به چن دلیل  0.مدرسه دوستی و گفتگو 1.ساعت کاری مدرسه 2.داشتن ساعات تکمیلی 3.فوق برنامه های عال 4.مجتمع بودن ...
15 خرداد 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرعلی می باشد